نمیتونم از میزان پرفکت بودن همهچیز بگم. میرم دانشگاه، سر کلاسا با زینب اینا واقعا خوش میگذره بمون، تایم نهار میرم پیش ساندرا صبا اینا و استیل خیلی زیاد خوبه، بعدش میرم آز و کار ِ الانم ُ خیلی زیاد دوست دارم چون هی باید برم چیزایی که هیچی ازشون نمیدونم ُ یاد بگیرم و چیزای جالبی َن واقعا. شب آ دارم تقریبا زود میخوابم و صب آ کمتر سخت بیدار میشم. قرار شد از تابستون برم کار کنم و دقیقا همین چیزایی که دارم میخونم، با این فرق که پروژه های "واقعی" َن. هفته ی دیگه تعیین سطح فرانسه َمه و اگه کلاس ش تداخل نداشته باشه باهام هفتهای ۶ ساعت کلاس زبان دارم که واقعا خوشحالم میکنه. از تابستون م میخوام دوباره زبان بخونم که بخوام امتحانی چیزی بدم. پیانوم رو دارم "سعی" میکنم که برسم توی روز تمرین کنم و نت ِ یه آهنگ ِ خیلی عزیز ِ دلم رو پیدا کردم که امشب پرینت گرفتمش.
بجز اینا، کیمیا داره یک ماه دیگه میره. اگه اونم در نظر نگیریم، من هنوز از اون اتفاق قبل عید هر بار میام سوار اتوبوس شم یا پیاده شم انگار که دوباره داره همه ی اون حرفامو یادم میاد. مخصوصا هر دوشنبه که می بینم یک هفته ی دیگه م گذشته. میدونم خیلی زیادی دارم دراما کویین بازی در میارم ولی خب همینه. من تلاش َمو میکنم که برام مهم نباشه و گت اور کنم و همه چیز خوب باشه ولی همه ش فک میکنم که شاید بحث کافی بودن نیست؛ شاید اگه که توی به زمان دیگهای بودیم همه چیز میتونست اوکی باشه و منظورم مثلا یه یونیورس دیگه نیست. همین جا، دو سال پیش اگه میدیدمشون چقدر همه چیز میتونست فرق کنه؟ و خیلی بهش فک میکنم، لایک هر وقت از حلو دانشکده شون رد میشم. :')
خلاصه، همه ی اینا رو نوشتم که بنویسم نه تنها حس نمیکنم واقعا خوشحالم، اونقدر م ناراحت نیستم؛ صرفا یه حس ِ در وسط، که نمیدونم تا کی همین وسط میمونه.
"اما نور ماند بر جا. "...ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 217