یه وقتایی خیلی اینسکیور میشم درباره حرف زدن. بعضی وقتا همینطور ناناستاپ حرف میزنم و فرداش که دارم فک میکنم، میترسم که نکنه چیزی گفته باشم که make her think less of me و میدونم که نباید برام مهم باشه، و نباید اهمیتی بدم، ولی نمیدونم چرا نمیتونم سعی کنم که بهش فک نکنم. و این خیلی اذیت ـم میکنه. این که هر چقدر ـم میگذره، هر چقدر ـم بزرگ تر میشم و فک میکنم دارم بهتر میشم و دارم کمتر اهمیت میدم که بقیه درباره ـم چی فک میکنن، بازم میبینم که هنوز همونقدر برام مهم ه که هیچ چیزی که خودم دوست ندارم درباره ـم وجود نداشته باشه. نه این که بخوام پرفکت باشم، صرفا دوست داشتم که چیزی درباره ـم نبود که ازش بدم بیاد. دلم میخواست که میتونستم کاملا خودم ُ قبول داشته باشم و این با تلقین درست نمیشه. چون که اون موقعی که دیدم چقدر اعتماد به نفسی که آدم ـا نسبت به خودشون دارن میتونه برام قشنگ و دوست داشتنی باشه و باعث شه که حتی منم بیشتر دوس ـشون داشته باشم، فک کردم که منم باید این اعتماد به نفس ُ توی خود داشته باشم و کمتر از خودم بدم بیاد، ولی من نمیتونم کاملا اهمیت ندم. نمیتونم هر وقت که تو آینه خودم ُ نگاه میکنم حس نکنم که خب، واقعا حق داره. و برام اذیتکننده ـس که هر وقت این حرف ـارو به کسی زدم اینطوری بوده که برو بابا و تو خیلی خوبی و فلان و اینا. این که میگم آره من قبول دارم که دارم اشتباه فک میکنم و میدونم که درست نیست فک کنم I'm not good enough صرفا حرف ـایی ه که به آدما میزنم که نخوام دوباره بشنوم که نه تو خیلی ـم خوبی و فلان و اون کسی که باعث میشه تو اینطوری درباره خودت فک کنی، worthless ه و اینا.
ولی خب، اینا به کنار، من تا یه حدی اوکی بودم بعد از این که حرف زدیم چون اون موقع حس کردم که واقعا شاید به خاطر این چیزی که به خودم میگم نیست که من کافی نیستم. صرفا چیزی ه که هست و بحث کافی بودن نیست اصلا و من مشکلی ندارم. این ُ تا یه حد خوبی قبول داشت؛ نه همون موقع ولی خب، دو سه ماه بعدش چرا. تا وقتی که یه بار داشتیم درباره یه نفر دیگه حرف میزدیم، و همهی چیزایی که داشت درباره ـش میگف، و اتفاقایی که اونجا افتاده بود، و همهی چیزای دیگه، و اون موقع it hit me که شاید واقعا مشکل از تو ه و هر چقدر بیشتر به حرف ـای اون روز فک میکنم بیشتر اینطوری میشم که شاید اگه یه کم بیشتر شبیه ـش بودم اینطوری نمیشد و بیشتر دوس ـم میداشت. و خب، اینو نمیتونم هنوز باهاش کنار بیام و همین یه ست بک ِ خیلی بزرگ بود که بیشتر از قبل ذرهای خودم ُ قبول نداشته باشم.
و خیلی ناراحت ـم میکنه. :'(
"اما نور ماند بر جا. "...ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 182