اصلا تو خورشیدی.

خرید بک لینک

دیروز اومده بودن خونه ـمون و داشتیم اپیزود ِ جدید ِ بلک میرر ُ میدیدیم. و خب، اولن بار بود اونقد خوشحال نبودم از بودنشون. نمیدونم چرا ولی انگار که برام هیچ فرقی نمیکرد که الان اینجاییم و سه تایی داریم پیتزا میخوریم و فرندز میبینیم. (اباوت دت، نمیدونم که چرا این کار ُ کرد، چون هر باری که سیزن 8 ُ با هم دیدیم، میدونسته خیلی حس ِ خوبی ندارم بش چون خودم ُ یاد میندازه. چون هنوز بعد از این همه مدت برام آوکوارد ه که بخوام درباره ـش حرف بزنم. و خب، شاید چون تنها چیزی که در این باره بهش فک میکنم این ه که هر بار میخوام بگم که تمام ِ آدمایی که دوست ـشون داشتم، دیدند لاو می بک؛ سعی میکنم که جلوش نگم چون خودشم جزو ِ اون آدماس. ) و خب، توی راه که پرسید از فلانی چه خبر و اینا، من گفتم هیچی. و دلم نمیخواست حرف بزنم درباره ـش. انگار که اون احساس ِ نزدیکی و صمیمت ُ نداشته باشم که بخوام چیزی بگم؛ یا صرفا احساس ِ راحتی نکنم درباره ـش حرف بزنم چون که میدونم اگه درباره ـش شروع کنم حرف زدن، خیلی خستهکننده ـس چون هیچ انتهایی نداره حرف زدنم و هیچ چیزی نیست که بتونه این وضعیت رو درباره ـش بهتر کنه (در واقع، هیچ کاری نیست که در سطح ِ توانایی ِ من باشه، وگرنه که خیلی کارا میشه کرد. ) و من فقط میتونم این وضعیت ُ نگاه کنم. در کل، مسئله این نبود که از بودن ـشون خوشحال بودم یا نه؛ صرفا اینطوری ه که انقدر در بکگراند چیزایی هست که داره بهشون فکر میشه که نمیذاشت از این که سهتایی نشستیم رو تخت ـم لذت ببرم. و خب، فقط ـم همین نیست. این که اون حس ِ لفت آوت بودن ُ بم میدن هم خیلی باعث میشه که نتونم از بودن باهاشون لذت ببرم. و میدونم که اینا فقط توی سر ِ من ه و اگه حرف بزنم درباره ـش با این واکنش روبهرو میشم که wtf؟ :))

خلاصه، صب ـم بیدار شدم و فک کردم که بیدار ـشون کنم، یا نکنم یا چی کار کنم کلن، و بعد حتی داشتم فک میکردم که کلن نرم کلاس و بمونم و دیدم که خب، اگه قرار بود نرم کلاس میرفتم دانشگاه و واقعا فیر نیست و بعد از 2 ساعت رفتم بیدار ـشون کردم. و حس کردم که شاید حتی زودتر ـم باید صدا میکردم.

بعد، رفتم دم دانشگاه ماشین ُ پارک کردم، رفتم کلاس، رفتم خونه دوستم نهار خوردم، رفتم دانشگا. واقعا پنجشنبه ها خیلی آدم ـای دوستداشتی ای ـن. خیلی. یک بند دارن شوخی میکنن، هم دیگه رو مسخره میکنن خاطره تعریف میکنن و کلن خیلی جو ِ صمیمی ِ خوبی داره. و کاش همیشه ـش همین بود. واقعا هر سه تاشون رو دوست دارم. و امروز کلی داشتن از خاطرات دانشجویی ـشون میگفتن و خیلی خوب بود کلن. :))

+ جدا از همه چیز، هیچچیزی اونقدری که این دل تنگ شدن ه ناراحت ـم میکنه، ناراحتکننده نیست. و خب، کاری نمیتونم بکنم. :]

کار ِ درست این ه که یه ددلاین بزارم واسه خودم، و کاری که باید ُ انجام بدم.

"اما نور ماند بر جا. "...

ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 3:36

صفحه بندی