خیلی عجیبه که هنوز بعد از هشت ماه اینقدر ته ذهنم آدم بزرگیه. هنوز اینقد زیاد دوستش دارم و سر کوچیکترین یادش میافتم. انگار که به عنوان a tear that hangs inside my soul forever بهش نگاه میکنم. ولی خب، دیگه به اندازهی قبل ناراحت نیستم براش. شاید به خاطر اینه که دیگه نه توییتی ازش میبینم، نه عکسی، نه هیچ چیزی. حتی دیگه چک نمیکنم چه سریالی دیده جدیدا. ولی وقتی هم که چیزی ازش میبینم صرفا آرزو میکنم که حالش خوب باشه؛ که بخنده و فکر نکنه که آدم بدیه یا هر چیزی؛ که بدونه یکی از قشنگترین آدمهای روزی کرهی زمینه.
الان خیلی خوشحالترم. دارم توی جایی کارآموزی میکنم که تقریبا ته آرزوهای زندگی کاریم بود اگه که قرار بشه نرم یه کشور دیگه، هر روز با کسی که دوسش دارم حرف میزنم یا میریم بیرون*، پروژه پایانیم رو درباره این سیستم تشخیص عکس پینترست که میفهمه هر عکسی بهتره برای چه بوردی باشه انتخاب کردم، شاید تابستون اون یکی کارآموزیه هم قبول شم، و ماکم رو 7.5 شدم. بدون ذرهای خوندن و تلاش کردن براش. حتی شب قبلش رفته بودم دیت و طرف اینطوری بود که پاشو من ببرمت خونه. =))))) مشکلم اینه که از شیر کردن تمام این خوشحالیهام عذاب وجدان میگیرم. همهشون تقریبا بهم حس بدی میدن که تو یه چیزی داری که دوستات ندارن و درسته که میگن برات خوشحالن و هستن ولی خب آدم ته دلش همیشه ناراحت خودش میشه که چرا من ندارم پس. بهتره بگم که اگه من توی این موقعیت بودم شاید یه ذره این ناراحتی رو داشتم و الان نمیدونم باید چی کار کنم. ینی خب، خیلی تایم زیادیه که همهچیز با هم اینقدر خوب نبودن. یه جوریه که باورم نمیشه همهی اینا با هم اینقدر خوبن. اینطوری که دلم میخواد چسب بزنم روی همهچیز تا همهشون بمونن پیشم. ینی میدونی؟ دفعهی قبلی که تقریبا اندازهی الان خوشحال بودم همون خرداد بود. همون موقع که فکر میکردم با پرفکتترین آدم دنیا دارم حرف میزنم. الان خیلی همهچیز بهتر از اون موقعس. خیلی زیادی بهتره. اینقدر که نمیدونم چطور ممکنه چیزی بتونه خراب شه و خب، این ینی این که وقتی که همهچیز تموم شه، هزاران هزارن بار همهچیز ناراحتکنندهتر میشه و من نمیتونم این رو تحمل کنم.
ولی خب، نباید به چیزی فکر کنم. باید به این فکر کنم که در همین الان، چقدر خوشحالم. همین کافیه.
* یه چیز جالب توی تیکتاک دیده بودم، این بود که طرف وقتی میرفت بیرون دوستاش نگرانش میشدن چون شش هفت ساعت ازش خبری نبود و خیلی برام خوشحالکنندهس که میتونیم این همه تایم بگذرونیم با هم؛ خسته نشیم و بازم حرف برای زدن داشته باشیم. تازه، اون روز زینب واقعا زنگ زد بهم و گف زندهای؟ چرا هیچ خبری ازت نیست؟ =))
"اما نور ماند بر جا. "...ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 127