امشب اون اپیسود This is Us رو داشت نشون میداد که خونه ـشون آتیش گرفته بود، و من زدم زیر گریه و گریه ـم بند نمیاومد و همه ـش داشتم فک میکردم که یه سری آدم که هیچ ایدهای نداشتن چی قرار ه بشه، داشتن توی هوا میسوختن؛ و این خیلی اذیت ـم میکنه. من معمولا به هر اتفاقی که میوفته سعی میکنم اهمیت ندم. میگم بیا بهش فک نکنیم تا وقتی که خیلی آدم نزدیکی باشه چون تحمل این همه ناراحتی رو ندارم توی خودم ولی الان نمیتونم ایگنور کنم. نمیتونم وقتی وایسادیم تو دانشگاه یهو گریه ـم نگیره. نمیتونم بهش فک نکنم. و بدتر از اون، یادمه دقیقا شب قبل این اتفاق ـا ناراحتترین بودم. دقیقا همونطوری که انگار صد هزار تا تب کروم باز باشه و نمیدونی موزیک داره از کدوم پیج میاد (ریفرنس به یه میم ه) بودم. اینطوری که میخواستم بمیرم از ناراحتی و از ایگنور کردن ـا و همه اینا. از منی که از وقتی سروش و کیمیا رفتن تقریبا هر اتفاقی که بعد از اون ـام افتاده اینطوری بودم که اوکی حالا بیا بهش فک نکنیم. بیا فک نکنیم که چک لیستی که از 18 به 19، از 19 به 20، و از 20 به 21 آوردمش هنوز اون چیزی که برام خیلی مهم بود خط نخورده و من کاری نمیتونستم بکنم. بیا فک نکنیم چقدر بعضی از شوخی ـای اونا اذیت ـم میکنه؛ و چقدر همیشه حس لفتآوت بودن بم میدن. بیا فک نکنیم به اون دو تا که چی ـن یا اصلا چه ربطی به تو داره. بیا اون فلان آدم رو استاک نکنیم چون میدونی که قرار نیست باهاش حرف بزنی. بیا به مهاجرت و رفتن و این که مامان بابا رو نمیبینیم فک نکنیم. بیا فک نکنیم تنها کسی که میتونم باش حرف بزنم اینقدر کلی چیز درباره ـش ناراحتم میکنه که حتی نمیتونم بشینم باش حرف بزنم درباره اونا. کلا یه باکس جدا از ناراحتی ـاس. و ازون طرف مدرسه، و آدم ـایی که نمیدونم باید چی بدونمشون. آدم ـایی که دلم میخواسته باشون ارتباط داشته باشم، حرف بزنم، برم بیرون و اینقدر نمیدونم چجوری آدم ـا این کارو میکنن که وقتی امروز داشت بهم میگف که میری فردا، اینطوری بودم که نه. و نمیخوام برم مدرسه. و هیچ حس خوبی نداشتم به رفتن اونجا. به دیدن آدم ـایی که نمیدونم چی کار باید میکردم که استیل باشن توی زندگی ـم و لایک ازشون خبر داشته باشم و آوکوارد نباشه ارتباط برقرار کردن ـم باشون. (که حتی این که یه سال و نیم دیگه دانشگاه تموم میشه میترسونتم که دیگه چقدر مگه همو میبینیم اگه نخوایم بریم نهار بخوریم یا نخوایم موقع امتحان ـا تو کتابخونه باشیم پیش هم؟ میبینیم اصلا؟ یا میشه مثل همون موقعی که داشتم فکر میکردم اگه که توی یه دانشگاه نبودیم، از همون بعد مدرسه دیگه هیچ حرفی با هم نمیزدیم و میشد مثل همون آدم ـایی که دلم نمیخواد برم مدرسه و ببینمشون. و این خیلی قلب ـمو به درد میاره و تقریبا تنها چیزی ه که باعث میشه از ته دلم خوشحال باشم واسه دانشگاه.) میخواستم صرفا بنویسم یه جا که تا قبل این که بخوام یهو به همه اینا، و بعد مردن آدم ـای نزدیک ـم، که چقدر ممکنه خیلی راحت مث تکتک اون آدم ـا یه روز دیگه نباشن فک کنم. که کوین به باباش گفته بود که فردا باهاش حرف میزنه، فک کنم، آلردی داشتم هزار تا چیز رو ایگنور میکردم. و الان؟ به جای این که بشینم دیتابیس فردا ـمو بخونم نصف روز داشتم ویدیو ـای یوتیوب و اینارو میدیدم و الان ـم نشستم دارم گریه میکنم. ازین که هیچ چیزی بهتر نمیشه. هیچ کدوم از چیزایی که نوشتم، هیچکدوم ـشون ذرهای به سمت بهتر شدن نمیرن و همهچیز هر روز فقط بدتر میشه. فقط بدتر و بدتر بدتر میشه و من هیچکاری برای هیچکدوم ـشون از دستم بر نمیاد و فقط میتونم بشینم و غصه بخورم.
عنوان از آهنگ کینگرام ه که برای باباش خونده؛ که هر وقت گوشش میدم میفهمم که چقدر مرگ به همهی آدم ـا نزدیک ه و چقدر ممکن ه دیگه نباشن. که چقدر ممکن ه تکتک آدم ـایی که امروز دیدم رو برای آخرین بار بوده که دیدم.
"اما نور ماند بر جا. "...ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154