در التهاب جان، چو شعله از نهان، زبانه میکشد امید مرگ این غبار

خرید بک لینک

واقعا حس میکنم که میتونه خیلی کار ِ اشتباهی باشه. حس میکنم مثل بازی کردن ه. یاد ِ لوکاس میوفتم (آیزاک ِ اسکم ِ نروژ) و فک میکنم که شاید این ـم دقیقا همون ماجرا ـس. نمیدونم چرا ولی حس میکنم که شاید ـم فزق بکنه. ولی در اصل ماجرا هیچ فرقی نیست. دیشب داشتم به کیمیا میگفتم که چقدر ذرهای پروانهای نیستم براش و میبینم که برای چیزای دیگه چقدر حال ـم بد میشه. و اینطوری بود که خب معلومه. :)) و من حس میکنم صرفا دارم دنبال ِ یه راه ِ فرار از فکر کردن به یه سری چیزی که هیچوقت قرار نیست اتفاق بیوفته میگردم و اینو به عنوان ِ یه راه فرار میبینم فقط. راه ِ فراری که شاید نه تنها همه چیز ُ واسه من بدتر کنه، بلکه واسه دیگران هم. ینی اینطوری ـم که نه تنها حال ِ خودم خوب نمیشه، حال ِ یکی دیگه ـرم بهم میریزم. :))

ولی خب، از یک طرف ـم که بهش فک میکنم اینطوری ـم که شاید باید به خودم یه چنس بدم.

ولی خب جدا از اینا، فک کنم که تام ادل یه آهنگ داره که قشنگ با این شروع میشه که میگه I thought I was over you. خیلی جمله ی جالبی ه جدن که تو فکر میکنی با یک مسئله اوکی شدی و هم چیز خوب و دوستداشتنی ه ولی تهش چیزی که میبینی اینه که دلت میخواد تمام روز ـت رو با اون آدم سپری کنی.

من خیلی به فانتری ـام فک میکنم.اسکم فرانسه ـم خیلی تاثیر خوبی داره توی ویژوالایز کردن ـشون برام چون واقعا حس میکنم کسی که اومده نوشتتش یه تسلط خوبی روی تمام فانتزی ـای من داشته :))) وقتی لوکاس داشت واسه الیوت پیانو میزد یا وسط ِ جنگل که انگار میخواستن باهم برقص ـن و یا توی اون پنیش ( که نمیدونی چقدر خوشحال شدم که کاملا میفهمیدم پنیش ینی چی :)) ) یا موقع رنگ کردن دیوار که اینقدر قشنگ بودن. صرفا، یه کم ناراحت کننده بود برام کل سریال که اینقدر ناز ـن.

میدونی؟ دیشب یکی از دوست ـامو مجبور کردیم که به کسی که دوسش داشت، بگه. و تهش گفت. ینی توی یه گروپی بودیم و اینم برگشت گف که آره من خیلی حس ِ خوبی بهم دست میداد که کنار هم راه میرفتیم و حرف میزدیم و یه چیزی که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم و فلان. و اون طرف مقابل اینطوری بود که منم همچین حسی داشتم. و من اینطوری بودم که خب، چجوری ؟ :)) واقعا نباید اینقدر راحت باشه خب. :)) و شاید حتی یه کم ـم ناراحت شدم ته ِ دلم که من وقتی همچین چیزایی میگم صرفا همه چیز ُ آوکوارد و مسخره میکنم. :))

و میدونم که هیچکدوم ِ اینا نباید اهمیتی داشته باشه، چون مسخره ـس و احمقانه ـس.

و واسه ی همین ـم خواستم که فردا برم تجریش که شاید یه کم حس کنم که عید شده و یه سال ِ دیگه داره میاد. ولی حتی امروز ـم برایم اهمیتی نداشت که مث ِ هر سال بریم بیرون و نشستم خونه فرندز دیدم.

و مامانم اینا که برگشتن بم گفت که خیلی تنبلی که پا نمیشی بیای. کاش میتونستم بفهمم که چرا نمیخواد بفهمه این اسم ـش تنبلی نیست. اسم ـش ناراحتی ه. اسم ـش هر چیز ِ مسخره ی دیگه ایه. و خب، وقتی نمیخواد بفهمه، نمیفهمه. و خب، منطقی ه. وقتی قرار نیست که هیچکدوم ِ ناراحتی ـام رو بدونه، وقتی که قرار نیست بدونه که اون هفته ای که کل ـش رو توی تخت بودم، چی شده بود دلیل نداره که نگه تو تنبلی کردی و مگه میشه آدم یه هفته حال ـش بد باشه و خب این همه حالت بد بود نگفتی بریم دکتر؟ و اینا ـم خیلی روی اعصابم میرن. خیلی زیاد. من نمیتونم برم بهش بگم که من به یک نفر گفتم که چقدر دوس ـش دارم و چه اتفاقایی بعد ـش افتاده. چون نمیتونه متوجه بشه. و این ناراحت ـم میکنه.

"اما نور ماند بر جا. "...

ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 223 تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 7:00

صفحه بندی